refinaryrig
افراد میهمان مجاز به دانلود فایل نمی باشند. اگر حساب کاربری دارید وارد شوید و مجدد تلاش کنید. در غیر این صورت ثبت نام کنید.
انصراف

خاطرات اولین کارگر ایرانی دارسی


۰ ۵۶۵ ۱ ۱۳۹۳/۰۶/۰۹ ۱۲:۱۳
خاطرات اولین کارگر ایرانی دارسی
******دوستان فقط خواهش میکنم متن رو تا آخر بخونید و بخاطر متن طولانیش ازش ساده رد نشین چون بشدت زیباست*****

ناگفته هایی از «الله داد مهوش» اولین کارگر ایرانی ویلیام ناکس دارسی و دکل حفاری جورج رینولدز که به عنوان نخستین ایرانی فوران نفت از دل سرزمینش را دید.
نخستین قطره خون سیاه دل وطن که از درون پر رازش در سحرگاه سه شنبه 5 خرداد 75 متر به آسمان فوران کرد و فواره ای سیاه و بد بو را در فضا پراکند، صدها فرسنگ آن سوتر از «دره خرسون» در «طهران» نوای آرام و دل انگیز فواره حوض کاشی آبی با بوی غنچه های گل محمدی اطراف آن، پراکنده بود در باغ زیبای قصر، مظفرالدین شاه را نوازش می داد تا خواب خوش و عمیقش بر هم نخورد.
الله داد مهوش، کارگر جوان 31 ساله بختیاری اما این سو خسته از برآمدن و نشستن آفتاب هر روزی، لب تشنه در برهوت تلاش و تنهایی خود، به برج سیاه دهشتناکی که نور ظفر صبح پنجم خرداد 1287 را بر تیم حفاری رینولدز محو می کرد و بوی بد آن سرگرد ویلسن دوست و همکار و نماینده ارشد جورج رینولدز را در نفتون (محل دکل حفاری رینولدز) از هوش برده بود، می نگریست و اگر نبود الله داد شاید اندکی پس از ارسال خوش ترین خبر تاریخ قرن بیستم، خبر نخستین قربانی نفت ایران نیز به رینولدز و سپس به دارسی مخابره می شد.
اما الله داد خوشحال از پایان تراژدی کشف نفت، انسان دوستانه تلاش برای حفظ جان سرگرد ویلسن را مهم تر از مشاهده برج سیاه نفت سرزمینش می دید و کوشش های او بود که ویلسن توانست دوباره ببیند آنچه را که پنج سال در انتظارش بود و آنگاه سرگرد انگلیسی شادمانی اش را با پایکوبی حفاران و کارگران که به دور دکل حفاری هلهله می کردند، تا هنگام طلوع خورشید نو بر نفتون و دره خرسون قسمت می کرد.
شاید کسی با تمام خستگی آن روزها مهم نبود برایش که بنگارد آنچه را که یک روز در صد سالگی برای تمام ایرانیان مهم باشد. حتی شاید کسی در طول زندگی الله داد از او نخواست تا بگوید آنچه پیش و پس از ساعت 4 صبح بر او رفته است و آن را ثبت کند، اما امروز عبدالرضا مهوش فرزند 70 ساله الله داد مهوش می تواند اندکی با فشار بر حافظه خود از زبان پدر بگوید و ما را با روزنه های تازه ای از آن روز تاریخ ساز ایران آشنا کند.
پدر می گفت ساعت حدود چهار صبح 25 ربیع الثانی (1326 قمری ) بود، با دکل حفاری کمتر از 10 متر فاصله داشتم، تشنه بودم و می خواستم از درون هبانه (Hobbaneh ) (ظرف سفالی مخصوصی که دور آن را کنف پیچ می کردند تا آب آشامیدنی ویژه کارگران در درون آن خنک بماند) که آب زیادی هم نداشت، به قدر رفع عطش بنوشم، متوجه لرزش زمین شدم احساس کردم از تشنگی مفرط است که این حالت را حس می کنم اما لرزش زمین شدید تر شد و آنگاه تصور کردم زلزله ای در راه است؛ کمی بعد ناگهان صدای غرشی به گوشم رسید سر که برگرداندم نفت سیاه را دیدم با صدایی همچون سیلی که از کوه سرازیر شده باشد به آسمان رفت، بوی عجیبی شبیه شیره و صمغ درخت بلوط در فضا پیچید.
سرگرد ویلسن که طبق عادت هر شب، بیرون از چادر سفیدش بر روی تخت فلزی و فنری خود به خواب عمیقی فرو رفته بود را دیدم، خواب آلوده از هیبت و غرش زمین هراسان بیدار شد و درست شبیه پرنده ای که از قفس آزاد شده باشد به سمت دکل خیز بلندی برداشت، ترس و شادمانی در او به هم در آمیخته شده بود.
هنوز چند قدم بیشتر از تخت خوش خوابش فاصله نگرفته بود که کنترل خود را از دست داد و بر زمین افتاد. به سمتش دویدم، آب کمی که در دست داشتم روی پیشانی و صورتش آرام ریختم، کوتاه و سخت نفس می کشید، ترسیده بودم و صدای غرش فواره نفت مانع از رسیدن فریاد و هیاهوی من به گوش دکتر یانگ و دیگر اعضای گروه می شد وقتی ویلسن را کاملا بی حس و بی هوش دیدم اطراف قلب و شانه هایش را مالش دادم، ناگهان چشمانش به سختی تکان خورد و لرزید و آنگاه چند بار سرفه کرد و به دشواری گفت: "مالا! اویل، اویل" (ویلسن و کارکنان انگلیسی الله داد را مالا صدا می زدند) و بعد به فواره نگاه کرد و نفس عمیقی کشید.
کوتاه سخن ویلسن به من توان داد تا برخیزم و دکتر یانگ را به یاری بطلبم و بر بالین ویلسن حاضر کنم. دکتر یانگ شادی نیمه تمام خود را رها کرد و اجازه نداد تا شیرینی سحرگاهی اش به کام رینولدز و گروه حفاری تلخ شود و از بین برود. ویلسن را دوباره بر روی تختش خواباندیم و او شاد بود که می تواند نهایت شادی را حس کند. اندکی بعد برخاست و به سمت دکل رفتیم. خورشید پنجم خرداد داشت کم کم نور تازه ای بر دره خرسون مسجد سلیمان می تاباند. دکتر یانگ، مک ناتل، سی مارک و تمام کارگران و حفاران دست در دست هم داده، حلقه زده بودند و به دور دکل می چرخیدند و آواز می خواندند. یکی از حفاران انگلیسی در میان هلهله کارگران بلند آواز می خواند و من تنها عبارت آور اویل ! آور اویل! (our oil! our oil !) او را می شنیدم.
و نفت فواره می زد و تاریخ پر فراز و نشیب ایران زمین ورق می خورد... البته ویلسن هیچ گاه و حتی در خاطرات خود نیز از آن شب و بلایی که متحمل شد و مهم تر از همه تلاش یک کارگر ایرانی برای نجات جانش را نگفت و به ثبت نرساند، اما آنچه مهم بود، روان شدن جوی های پر از نفت سیاه فلات ایران زمین بود در صبح پنج خرداد که همچون روان شدن خون از قلب به رگان سرخ تن، در سرزمین کهن ما جاری شد و جان تازه ای به ایران زمین ومردمانش هدیه داد.
الله داد می گوید: همچنان که کارگران مشغول عملیات مهار و کنترل خروج نفت از چاه بودند، هلهله و شادی و بی طاقتی ویلسن منتظر به بر‌آمدن خورشید تا صبح ادامه داشت تا پیام واقعیت رویای 10ساله رنج و تلاش برای کشف نفت در این سوی زمین را به جورج رینولدز که سه روز پیش از آن (دوم خرداد 1287) نفتون را به مقصد اهواز - محل دفترش - ترک کرده بود و مهمتر به انگلستان تشنه، مخابره کند.
اما نفت همچنان هدر می رفت و همه کارگران در تکاپوی مهار چاه و چاره اندیشی برای رفع این معضل بودند. یک پیک ویژه مامور رساندن خبر به جورج رینولدز شد. رینولدز بلافاصله پس از دریافت خبر خوش کشف نفت، از طریق دفتر پست و تلگراف بریتانیا در بصره عراق از طریق دفتر اصلی گروه دارسی در خرمشهر پیام (تلگراف) کوتاه و آمیخته از رازش را به دارسی مخابره کرد. آنگاه رینولدز با شتاب خود را به نفتون رساند و با دستور او گودال بزرگی در فاصله 220 متری چاه حفر شد و جریان نفت را به سمت آن هدایت کردیم.
فرزند 70 ساله الله داد با تعجیل و مصرانه اما یادگار ماندگار پدر را واشکافی می کند تا همواره به یاد داشته باشیم رنج ها و مصیبت هایی که در دل تاریخ کهن این سرزمین برای چیزی که اکنون به داشتنش و مهم تر از آن به تاریخ کهنش دل داده ایم و ثمره تلاش بزرگ مردان سرزمینی است که دل در گرو آبادانی مام میهن داشته اند و نهفته مانده است را عمیق لمس کنیم.
الله داد مهوش متولد 1256 خورشیدی از سرزمین کهن بختیاری در هنگام کوچ ایل خود در نزدیکی لردگان از توابع استان چهارمحال و بختیاری چشم به جهان گشود. الله داد تنها چند روزه بود که به همراه ایل خود به شیراز کوچ کرد. کوچ آن سال ایل همزمان بود با قحط سالی در بسیاری از نقاط ییلاقی، اما شیراز می توانست مامنی باشد و پناهگاهی تا اندکی مرتع برای گوسفندان و کشت و زرعی برای مردمان جست و این گونه بود که بسیاری از ایل، هیچ گاه از شیراز بیرون نرفتند و این سکونت دوستان و آشنایان عاقبت برای الله داد در سنین نوجوانی پایگاه موقت خوبی شد تا الله داد 13 ساله را به دلیل معیشت سخت و تنگ آن روزگاران از سرزمین بختیاری به سوی شیراز که می شد کاری و مزدی به حد بخور و نمیر یافت بکوچاند. دستمزد روزانه نخستین کارگر نفت ایران ما در قبال انجام خرده کارهای کشاورزی و دامداری از طلوع آفتاب تا غروبش (12 ساعت کار)، تنها یک ریال بود. وضعیت بد معیشت و زندگی سخت عرصه را بر الله داد متعهد و مسئولیت پذیر که به ناچار نزد آشنایان در شیراز منزل گزیده بود دشوار و تنگ می کرد.
سال ها بعد زمانی در کوچ ییلاقی ایل، هنگام ورود به شیراز در بهار سال1276 الله داد را از حضور خارجی ها (انگلیسی ها)و نیاز به کارگر در منطقه ماماتین رامهرمز خوزستان مطلع می کنند و این گونه بود که تقدیر سرنوشت تاریخی را برای نخستین کارگر جوان ایرانی صنعت نفت برای حضور در گروه حفاری جورج رینولدز رقم زد.
تا الله داد فرصت عزم سفر کند بهار خوش شیراز تموز شد. روزهای نخست ورود به منطقه ماماتین تا از کوههای دلا، تاراز، منار و سپس ارتفاعات اطراف بگذرد بر الله داد بسیار سخت گذشت همچنان که بادهای گرم موسمی از تابستان سوزان ماماتین حکایت می کرد علفزارها و سبزه های خودرو ارتفاعات به زردی می گرایید و دسته های عشایر کوچ تابستانی خود را آغاز کرده بودند.
الله داد با پرسش از عشایر میان راه به چادرهای سفید رنگ برافراشته شده بر دامنه یکی از بلندی های اطراف ماماتین رامهرمز هدایت شد. مردی به نام «سی مارک» درخواست الله داد را برای کار در گروه حفاری با حقوق روزانه 2 ریال پاسخ مثبت داد و الله داد خسته از پیمودن فرسنگ ها اما مجذوب از فضای کار جدید پذیرفت.
نخستین روز کار الله داد در پشت میز چوبی آموزشی برای آشنایی با ابزار و لوازم حفاری و وسایل فنی مانند آچار و لوله گیر و تیغ برش گذشت واین البته یادگیری زبان انگلیسی را واجب می نمود. الله داد حافظه خوبی داشت چرا که با انگیزه بود و فضای با نظم کار بر روی دکل که با اندکی جیره روزانه همراه بود او را بیشتر مجذوب می کرد.
کار خوب و دقیق الله داد مورد توجه ویلسن و دیگر حفاران انگلیسی قرار گرفت علاقه آنان به « مالا» نه تنها به دلیل کیفیت کار فنی او که بیشتر به واسطه حافظه و استعدادی بود که در یادگیری زبان انگلیسی از خود نشان داد. سالها اقامت و کار در شیراز نیز ره آورد بزرگی برای الله داد داشت. او کلیله دمنه، دیوان حافظ، گلستان و بوستان سعدی حتی شاهنامه و مهمتر از همه قرآن کریم و نهج البلاغه را به خوبی فرا گرفته بود و از بر می خواند.
الله داد در هیچ کاری اهمال نمی کرد. این ویژگی خاص شخصیتی و شغلی الله داد علاوه بر آن محافظت و مراقبت از ویلسن و شاید نجات جان او پس از گازگرفتگی ناشی از فوران نفت خام، خود عوامل مهمی بود که مالا به عنوان سرکارگر ارتقا یابد و با تعریف یک کد پرسنلی و تعیین حق دستمزد و ردیف حقوقی به میزان ماهانه 90 ریال، به استخدام شرکت نفت آنگلو- بختیاری در آید.
الله داد از تابلو و لوگوی شرکت رینولدز نیز سخن گفته است؛ تا پیش از تاسیس شرکت نفت ایران - انگلیس، درست پس از حفر نخستین چاه، یک تابلو کوچک در محل حفاری چاه نخست نصب شد که بر روی آن نوشته شده بود: The Anglo- Bakhtiari Oil Company و بلافاصله کارت های حضور و غیاب، شناسایی و کارت های ویژه غذا به مهری با همین عنوان ممهور شدند.
به گفته الله داد نامگذاری شرکت با این عنوان موجب شد تا بسیاری از بزرگان و خوانین بختیاری به انگلیسی ها علاقمند شده و برای آنها مهمانی و ضیافت های ناهار و شام ترتیب دهند. و این سیاستی بود که گروه دارسی برای جلب حمایت حکومت محلی اتخاذ می کرد که کاملا هم موفق بود هرچند درست پس از حفر دومین حلقه چاه در مسجد سلیمان نام شرکت به شرکت نفت ایران - انگلیس در سال 1288 تغییر کرد و این خود تاثیر بسزایی در جلب توجه و حمایت حکومت مرکزی وخوانین بختیاری از دارسی داشت.
الله داد همچنین از لحظه های موعد پرداخت حقوق کارگران ایرانی اینچنین سخن گفته است؛ یک روز پیش از پرداخت حقوق، اعلان عمومی می شد. کارگران در ساعت مقرر شده مقابل میز آکانتنسی (حسابداری) صف می کشیدند و ژتون دستمزد ماهانه خود را در مقابل امضای یک رسید پرداختی تحویل می گرفتند و آنگاه می توانستند آن را در خزانه آکانتینگ به عنوان پس انداز نگه دارند و یا اینکه حقوق خود را از مسئول صندوق دریافت کنند.
البته حقوق و تسهیلات کارگران ایرانی در مقایسه با آنچه کارکنان انگلیسی و هندی از آن برخوردار بودند وضعیت مناسبی نداشت. کارکنان انگلیسی از دریافت حق بدی آب و هوا، حق مسافرت، حق خرید مشروب و مهمتر حق دوری از وطن علاوه بر دریافت حقوق هفتگی خود برخوردار بودند.
جیره کارگران شامل شکر، روغن، آرد، حبوبات، پارچه ای به نام چیت و لباس کار (بیلرسوت) بود حال آنکه کارکنان انگلیسی علاوه بر استفاده از کالا و خواربار بیشتر، برای خرید سبزیجات و میوه جات، سیگار و مشروب، مسافرت، لباسشویی، خرید لوازم ورزشی، پست و تلگراف و حتی هزینه دستمزد مستخدم، ماهانه مبلغی را دریافت می کردند.
در فیش حقوقی (Statement ) یک کارمند و یا کارگر انگلیسی شاغل در شرکت نفت ایران و انگلیس پرداخت های عجیبی به چشم می خورد به گونه ای که آنان ماهانه بیش از 300 پوند برای موارد یاد شده هزینه می کردند.
الله داد عادت داشت برای تکلم و خطابه از اشعار فردوسی و حافظ و سعدی استفاده کند و ضرب المثل هایی از کلیله و دمنه بیاورد. از سوی دیگر گل نسا همسر الله داد با استفاده از این قابلیت شوی خود، در حفظ قران کریم و برخی ابیات و اشعار شاعران بی بهره نماند.
الله داد به خوبی می توانست در بحث و جدل های تاریخی با انگلیسی ها استفاده از نفت و مشتقات آن را در نزد ایرانیان باستان اثبات کند.
الله داد مدام برای انگلیسی ها سروده هایی می خواند و ترجمه می کرد و از اکتشاف نفت توسط ایرانیان، آگاهی آنان به ارزش آن و اهمیت این ماده حیاتی نزد ایرانیان با همکاران خود به مباحثه می نشست.
فرزند الله داد مهوش از یک خاطره زیبای پدر این چنین سخن می گوید؛ تابستان سال 1326 بود که سی مارک و الکینگتون به همراه دو تن از کارکنان انگلیسی دکل شماره یک، برای تجدید خاطرات و یک مسافرت کوتاه به مسجد سلیمان آمدند. به محض ورود به شهر، از سرایدار بنگله یک خواستند تا الله داد را از ورود آنان و ملاقات با او با خبر کنند. الله داد، سی مارک و الکینگتون روز و شب های پر فراز و نشیب آن روزها را مرور می کنند و آنگاه الله داد از عملکرد بد مسئولان شرکت نفت ایران - انگلیس نسبت به بی توجهی آنان به اهمیت چاه شماره یک که آن روزها در نزدیکی آن محل اتراق چارپایان و استراحت کاروان های باری و تجاری شده بود، گله مند می شود. الله داد خطاب به سی مارک می گوید: شما با این چاه نفت انگلیس را به بریتانیای کبیر تبدیل کردید و توسعه دادید، در شان و عظمت این چاه نیست که هم اکنون محل اتراق چارپایان در یک فضای مشمئز کننده باشد. سی مارک از الله داد راهکار و پیشنهاد می خواهد که الله داد توصیه می کند چاه شماره یک محصور شده و به محلی برای بازدید (موزه) مسافران و گردشگران تبدیل شود. سی مارک بعد از ظهر همان روز با مدیران شرکت نفت بر اجرای پیشنهاد الله داد تاکید می کند و بعد از چند روز محل اتراق کاروان ها به نقطه دیگری منتقل شده و چهار سوی چاه شماره یک نیز محصور می شود.
و شاید تلاش الله داد بود که امروز ما می توانیم آثار تاریخی آن روزها را در موزه نفت مسجد سلیمان ببینیم و به تاریخ یکصد ساله صنعت نفت ایران ببالیم.

.

 

پگاه داراب پور
عضو فعال
geologist and designer and painter

به اشتراک بگذارید
برای ارسال نظر باید ثبت نام کنید یا به حساب خود وارد شوید.

matinali
matinali
عضو فعال


خیلی جالب بود ، اگه اون خط اولش رو نمینوشتید حوصله نمیکردم همش رو بخونم ....
۱۳۹۳/۰۶/۰۹ ۱۲:۲۲

14123
0